اینجا به زور دین دار می شوند...
اینجا به زور نماز می خوانند...
اینجا به زور روزه می گیرند، به زور حجاب رعایت می کنند...
اینجا افراد به دو دسته تقسیم می شوند...
یا اطاعت می کنند یا به زور اطاعت می کنند...
یا نفس می کشند یا به زور نفس می کشند...
اینجا به زور زندگی می کنند...
به زور می خندند...
به زور می گریند...
اینجا به زور به دنیا می آیند، به زور درس می خوانند، به زور نمره می گیرند، به زور وارد دانشگاه می شوند، به زور ازدواج می کنند، به زور بچه دار می شوند...
اینجا به زور فکر می کنند، تحت زور فکر می کنند، زیر زور فکر می کنند، زیر زور له می شوند...
اینجا آزادی هم هست، اما آزادی را باید زیر خروارها زور جست و جو کرد...
اینجا شاید، فقط شاید زور به زمزمه زیر لب نرسد، چون کسی نمی شنود...
پس زمزمه می کنم:
زندگی کردن، تلف بودن، پلاسیدن، نطفه ای را پرورش دادن، برای زندگی کردن، و این تکرار تکرار است و من تکرار تکرارم...
لطفا آرام زمزمه کنید...
دوستداشتن:
نخستین کسی باشید که این را دوست دارد.
زور گفت،
2009/06/21 در 14:52
مجبور نیستی زندگی کنی
.